X
تبلیغات
و خدا زن را آفرید
ذهن واره های یک فیلمساز زن افغانستانی

 

چهره ها مان را هم اگر پنهان كنيم، باز تمام تار و پود اسارتي كه در ما تنيده است، ميل رهايي دارد. رهايي را نمي شود در سفسطه هاي كوچه و بازار حراج كرد. رهايي درّ است. اما از آن اين روزها فقط شبه شعارهاي اين دنيايي ساخته اند و در بازارهاي مكاره بفروش مي رسانند.

اينجا انسانها همه چيز را حراج ميكنند، اين جا حتي حرمت انساني به نازلترين قيمت براي برطرف كردن كثيف ترين شهوت انساني به فروش گذاشته ميشود.

چه اسراري ست براي بودن در اين هستي پر از ريا و دورنگي؟

 

اينجا آنان كه گناه مي كنند به مقام فرشتگي مي رسند و آناني كه پاكي اختيار كردند چون مورچه اي سياه و كوچك تمام عزت نفس شان لگد مال مي شود.

نه توسل به معجزه هاي آسماني مي تواند نجات دهنده باشد و نه آويزان شدن از هجو خواني هاي جن و انس هاي زميني.

اينجا دنياي انسانهاي دو رو است. اينجا ديگر جايي براي ريشه دواندن نيست. اينجا نطفه هاي شهوت و شهرت غسل داده مي شوند تا چون پيامبري دروغین مبعوث شوند.

 

و اين ماييم: آوارگان بعثت هاي دروغين فرداها.

+ نوشته شده در  شنبه 16 فروردین1393ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 

و اين واژه گان، پرندگاني بي بال كه تقلاي رهايي پرواز را دارند... و اين مغز، قفس واره اي حجيم از حضور نابه هنگام واژگاني در هئيت تفكر هاي مسموم... و اين انسان در بند تمام حضورها.
اينجاييم، باز خموش در قلمرو افق يك وجدان بيداري كه سقوط ميكند به سوي تاريكي.
اينجاييم، جولانگاه تمام آمالهاي باكره ي عبور اقاقي ها، از كنار چشم بر هم زدن هايي.
و اين تويي: طنابي بر گردن تمام حادثه هاي يك روزمرگي تكرار شده ي خاكستري...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1392ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 

بعد خواب مي بيني. تكه تكه شدن آبي آسمان را و كودكي ات را كه به هر سوي روان است. آنجا گام بر نمي داري. آنجا سكون را هم آخرين تصميم نفس كشيدن هايت اختيار نمي كني. آنجا فقط معلقي بين تكه هاي آبي آسماني كه هزارمين بار است در پچ پچ شب هايت سرگردان شبه روياهاي مست شده اند.

... وبعد بيداري مي شوي. لجن زاري از روزمرگي هاي مسخ شده در عنكبوتي لحظات خاك آلود ذهني خسته. و مي خواهي چنگ بيندازي به آسمان. به تكه آبي هاي پراكنده اي كه ديگر خود را به تاريكي سپرده اند... جنون در تو جان مي گيرد از اين اسارت، و بعد در همه چيز تنيده مي شوي.


واين تو هستي كلاف سر درگم تمام لحظه هاي عرياني كه در خود مي لرزند بين خواب و بيداري...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1392ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 

وقتی ذهنت سنگین میشود، تمام غمهای دنیا به سویت هجوم می آورند. هجومی وحشی. چنگ به موهایت می زنند و آنقدر اندیشه هایت را می کشند به این سو و آنسوی تا دیوانگی درونت تبدیل به جنونی شود که تمام فلسفه ی هستی را به تمسخری مضحک تبدیل کند. 

و آن وقت میخواهی آویزان شوی از تمام آنچه که تبدیل شده اند به خارهایی که در چشمت فرو می رود و تو ناگزیر به جرعه جرعه نوشیدن خون دیدگانت هستی تا فراموش نکنی که هنوز هستی. هنوز نفس میکشی....



+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1392ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 

گاهي اوقات وقتي فارغ ميشوي از روزمرگيهاي نابود كننده ي مقوله اي به نام زندگي، حس كر بودن بهت دست ميدهد. نشنيدن هيچ صدايي، حتي آشناترين صداها. دلت ميخواد در خم كوچه پس كوچه هاي درونت گم شوي، شايد هم مهاجري شوي بي هويت در اين گم گشتگي. گاهي بي هويت بودن خوب است. وصل نبودن و آويزان نشدن از هيچ قيدي كه تو را تعريف كند و بعد در چنبره ي اين تعريف برايت بايدها و نبايدها تعيين شود. 

دو گوش شنوا، دو ديده ي بينا، دو پا براي راه رفتن و در كل اين هويت و هيبت انساني گاه خيلي خسته كننده است تا به اينسو و آنسو بكشاني اش و يا تو كشانيده شوي به هر سمت و سويي. و اين سمت و سوها ديوانگي روحت را به تمسخر ميگيرد، ذهنت را دچار توهم انديشيدن به عميق ترين مقوله هايي ميكند كه خود بهتر از هر كسي ميداني كه شناخت عمق همانا غرق شدن در آن است و دل بريدن از همه چيز.


+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1392ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 


و حالا شده ای زنی تنها در آستانه ی سقوط باوری که در پوشالی ترین حالت ممکن، آخرین نفس هایش را می کشد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1392ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 

بعضی اوقات فکر میکنی به نیستی مطلق. نابودی و رفتن برای همیشه از این دنیا.

این کاملاٌ بدترین حس ممکن است که گاه و بیگاه چنگ می اندازد به روح و روانت. کجای راه را اشتباه آمده ای؟ کجا باید مکث میکردی اما بی تفاوت گذشتی؟ کجا باید حرف میزدی اما سکوت کردی؟ کجا باید سکوت می کردی اما کلمات را به اسارت گرفتی و سیلی از جملات نا مفهوم را در مسیر باد قرار دادی تا در سراسر سرنوشتت پخش شود؟

گاه انبوهی از سوالات بی جواب به مغزت هجوم می آورد. درست حساس ترین قسمت مغز را نشانه میگیرد و بعد پشت سر هم شلیکهای زهر آلود آغاز میشوذ.

 تو در ناکجا آباد انگارهای خود سرگردانی. مسیرهای اشتباه زیادی را برای یافتن مقصد پیموده ای و به مقصد های فراوانی رسیدی که سرابی بیش نبودند.

 و حالا چنگ زدن به هیچیسمی موهوم هم نمی شود توهم بازگشتی دوباره به آغاز دیگری که معنای دوباره گام برداشتن باشد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1392ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 

... و چشمانت را باز کردی، انگار قرنی از آن تلنگر نابهنگام عصر روزی خاکستری گذشته بود. باز و بسته کردی این حیرت زده از گسست ناخوشایند کاش ها را. اینجا همان دنیایی ست که بارها قدمهایت را در طول و عرض اندوه یاس آلود جمعه های گرفته و غمگین اش شمرده ای و دستانت را تکان داده ای در مسیر بادهایی که هر گز وزیدن آزادانه را تجربه ای شیرین نشدند برای دخترکان گیسو سرخِ خمار چشم.

... و خواب دیده بودی انگار تمام این بیداری ها را. تو از ابهام یک سکوت دیگر حرفی به میان نمی آوری و حتی نمیخواهی کلامهایی گنگتر از واژه های در هم و برهم را کنار هم بچینی و خودت را فریب دهی در طنازی جمله ای به بیگانگی تمام رویاهای نا ملموس.

... و بلعیده میشوی آهسته آهسته در رستاخیزی غروری کاذب از جهالت های قرن های سنگی.


+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1392ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 

زن کوچی، زن ساده اما اسرار آمیزی است. شاید همین سکوت اجباری دشتها و کوهها که نه تنها در درونش، بلکه در پشت چشمانش آشیانه کرده، از او انسانی اسرار آمیز ساخته است. 

هرچه آدمی مدرن تر میشود، اسرار آمیزی اش بیشتر رنگ می بازد، در پشت صورتک های مصنوعی بیشتر پنهان میشود، هویت انسانی اش را بیشتر لگد مال میکند، طمعهای درون و برون اش را بیشتر فریاد میزند.

هرچه آدمی مدرن تر میشود، مرزهای عاطفه ناب بشری را بیشتر خط خط میزند و خستگی ناشی از این همه نقش بازی کردن هایش را بیشتر میاندازد بر دوش روزمرگی هایی که در مفهوم های پر طمراق گم شده است.

هرچه آدمی مدرن تر میشود، تشنه ی خنجر زدن از پشت به دیگری برایش چون همان لیوان آب سردی است که در روزهای گرم و طاقت فرسای تابستان با ولع می نوشد.



+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1392ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 

... بعد آهسته خودت را جمع میکنی، میخزی به آن کنجی که دیگر اندیشه ها به دار آویخته نمیشوند، حس مالیخولیالی ات زبان درازی هوس های موهوم گس آلودگی انسانی بدون سایه نمی شود، برای لحظه ای احساس امنیت میکنی، امنیت از در خود خزیدن. 

مدتی میشود حتی برای بی هنگام ترین صدایی که از روحت بر میخیزد، ارزش فراوانی قایلی، ارزشی والاتر از همه چیز. و اینگونه است که خودت را می بینی، خودت را با تمام بود و نبودهایت و هستی ای که میتوانی به راحتی در آغوشش بگیری و بخندی به تمام یاس آلودگی یک روز گرم تابستانی خشک. 

پرسه گی های ذهن خموش دیروزهایت را جمع میکنی، پهنش میکنی روی پشت بام وسیع خانه ای که دیگر نمیخواهی در آجرهایش رسوخ کنی و شوی قسمتی از سنگی سنگینی یک دیوار. حضور این تغییر ها همه اش در همان خزیدن در کنجی است که دیگر نه تو و نه دیگری و نه دیگرانی قدرت دار زدن اندیشه ها را نداشته باشند.


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1392ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 


... به خود که می آیی، تمام روز را روبه روی این پنجره کدر نشسته ای و زل زده ای به لکه ای سیاه در آن دور دستها. لکه ای که نه کوچک میشود و نه بزرگ. فقط سیاه است و دیگر هیچ. چرا زل زده ای به این سیاهی تغییر ناپذیر؟ نمیدانی. حتی در این نشستن طولانی زانوانت را جمع نکرده ای، که حس همدردی با خودت را داشته باشی. و یا خودت را در آغوش گرفته باشی، خودت را دلداری داده باشی. فقط نشسته ای، رها از هر گونه ژست گرفتنی، حتی نا خود آگاهانه. هیچ عبوری آن سوی پنجره تکانت نمیدهد، نگرانت نمیکند، پلک هایت را دچار اضطراب نمیکند. شاید داری به مرز بی تفاوتی نزدیک میشوی  و یا نه، شاید در آن ادغام شده ای و شاید هم در آن فرو رفته ای و زل زدن به این لکه سیاه بی تغییر آغاز راه دیگری، راه جدیدی برای پیمودن است. ‬

... و این چنین است که روزها از پی هم میگذرند، آفتاب غروب میکند در امتداد  هر تکرار و روزمرگی امری میشود ملموس تر از روزهایی که رفته اند و دیگر باز نخواهند گشت. چنگ می اندازی در هوایی تهی از تنفس های دروغین زنده ماندن های پوشالی. دستانت در هوا پرنده ای میشود، مسیر گم کرده. به این سو و آن سو پر و و بال زدن میشود تعبیر آخرین تقلای با ارزش روزی که به پایان خواهد رسید. و تو در آستانه ی سر بر آوردن جوانه ای از خاک، توقف یک مکث گنگ را مقدس ترین اتفاق سرنوشت میدانی. گیسوانت را رها میکنی، در مسیر پرنده گی دستانت، زنانگی ات را در هجای لطافت یک اندوه تفسیر میکنی تا حک شود در تاریخ بر باد رفته ی سرزمینی که اسبهای سیاهش شیهه ی وحشیانه ی دشتهای پهناور را قرنی ست  فراموش کرده اند.‬



+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1392ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 

گاهی خوب است انسان به خودش برگردد، در خودش قدم زند. به لایه های درونی وجودش و ذهنش سرک بکشد. چنگ بیندازد در ناخود آگاهش و پنهانی ترین افکار را بیرون آورد، بگذارد مقابل چشمانش، آنقدر زل بزند به آن افکار تا بفهمد ماهیت وجودی آنها را. تا بفهمد کدام مسیر زندگی را این اندیشه ها اشتباه آمده اند و یا کدام مسیر را به کج راه رفته اند. تا بفهمد در کدام نقطه نطفه ی منطق و عقلانیت وجودش را کشته است، کجای این سرنوشت روی دنده ی لج و لجبازی گیر کرده و همانجا درجا زده است.

اشتباه را نباید با ارتکاب اشتباه دیگری جبران کرد. نباید اشتباه دیگران را با اشتباه که خود مرتکبش میشوی تلافی کرد. اشتباه در نفس خود اشتباه است و بس.

کاویدن لایه لایه ی وجودت را آغاز کن. زنانگی ات را مقابل چشمان حریص مردانه ی دنیا عریان کن تا بگویی که مبرا از هرگونه گناه و معصیتی و دیگر نمیخواهی احمقی باشی که در پی تلافی اشتباه دیگران است. بگذار دیگران خود را در منجلاب خطاهای مکرری که انجام میدهند، لجن مال کنند، اما تو نخواه درمنجلابی عمیق تر غرق شوی.

" من" وجودت را که مدتی ست خیلی دورتر از تو ایستاده است، صدا بزن، در آغوش بگیر و بگریزید ازتمام منجلابها. پناه برید به آن کنج همیشگی خلوت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1391ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 


گاهي فكر ميكني كه تو داري زندگي را فريب ميدهي و انسان خيلي خيلي باهوشي هستي. گاهي هم  فكر ميكني نه اين زندگي است كه ترا فريب ميدهد و لامذهب خيلي خيلي زرنگ تر از تو است. بعد يك زماني مي رسد كه هم تو و هم زندگي دست از فريب دادن همديگر بر مي داريد و سعي ميكنيد همديگر را تحمل كنيد و به يك مداراي نسبي برسيد.مدارا كردن با زندگي و نديده گرفتن فريب هايش كار آساني نيست. و اينكه در اين فريبها ادغام نشوي و وجودت آميزه اي نشود از تمام ناشناخته هاي به ظاهر شناخته شده.انسانهاي كمي در اين جهان پهناور به مفهوم واقعي كلمه مي توانند چنان با قوت روي پاهاي خود و شناخت واقعي خود از خود بياستند، و در عين حال آن اصالت وجودشان را فراموش نكنند. وقتي اصالت وجود خود را دست كم نگيريم، به تمام انسانها احترام خواهيم گذاشت و سعي نخواهيم كرد مدارا كردن انها با زندگي را به مساله اي سطحي و مسخره و در عين حال مزخرف و بيهوده تعميم دهيم و تعريف كنيم. هيچ كسي نميتواند به قاطعيت بگويد كه چقدرخوشبخت تر از ديگري است. ما انسانها همه سهم هاي خودمان را از خوشبختي به ارث مي بريم، به اندازه لياقتمان. حتي خدايان زميني هم نميتوانند ضمانت كنند كه بعد از يك لبخند واقعي و زيبا، ساعتها گريستن را با تمام اندوهش تجربه نكني.


+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1391ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط صحرا کریمی | 


ميخواهي همه چيز را از ياد ببري؟ خب. كه چي بشه؟ فكر ميكني چاره كار فراموشيه؟ چاره كار حتي كاويدن زمين تا ته شن و ماسه هاش هم نيست. اصلاً كي گفته كه چاره ء كاري وجود داره و هـيچيسم فلسفه آدمهاي خل و چله؟ هـيچيسم را باور داشتن و درك كردن يك شعور ماوراءالطبيعه ميخواد. خوب حالا درسته كه مثلاً متافيزيك را هم به كار ببري و كمي هم لنگ و پاچه هگل را هم گاز بگيري. اما همه اينها شده اند دهان پر كن اين روزها. دهان پر كن هاي نشخواري. از او نوع كوچه بازاريش. مثل همين مندوي آتيش گرفته خودمون كه توش پر فيلسوفه. جاي دور نريم. مگه نه؟ حالا چه فرقي ميكنه مهمترين افكارت را به قنبر علي، قصاب سر كوچه تان استناد دهي تا به هگل و فوكو.

آخه دنيا كه همه اش هگل و متافيزيك و جديداً ها هم تبارشناسي و هرمونتيك نميشه كه. حتي خوشبختي از بند ناف ساختارگرا ها و امثال دريدا هم آويزان نشده. خب، برگرديم به همان هيچيسم خودمان. چه فرقي داره هر روز مقابل اين واژاه زانو بزني و زار زار اعتراف كني به لش بودن وجود انسانهاي پر طمطراق. هيچ فرقي نداره. بابا نيچه هم همين را ميخواسته بگه. منتها زبان آلماني خيلي كوچه پس كوچه داشته براي اين نوع تعريف ها و تعبير هاي ساده.


+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1391ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 

دیوارها، این دیوارهای سر به فلک کشیده، گاه کوتاه، گاه بلند و امتداد چشمانی که هوس عبور از میان تمامی آجرها را دارد. امتداد نگاهت می گریزد از اسارت در میان تکه سنگهای نا منسوخ با درویشی روح جستجوگرت... گفته اند نگاهت را باید بپوشانی با پوشالی کاهگلها، با خاکستری گرد و خاکها ... نمی دانند اما که جنین رهایی در تو هر لحظه پرورش می یابد. می دانی که این بلندیها و این کوتاهی ها، این به نامنظم چیدنها در کنار یکدیگر، این لا مکانی و لا زمانی هراس دارد از روح آبستن تو.

دیوارها، و دستانت را بارها خراش داده ای در خشونت آجرهای نا مفهوم، آجرهایی که هویت نخواهند داد به آدمیان آنسوی پنجره های رنگین.... دیوارها و میخکوب شدن آیینه در دل سنگ و هوس آرایش چشمانی که پشت پرده ای ضخیم پنهان شده است از تیر نگاه دیگری... دیگری و همان بیگانه آشنا، همان سترگ قضاوت زمانه و همان دل انگیز آهنگی که امروز گوش را می خراشاند.

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1391ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط صحرا کریمی | 

اگر یک دختر داشته باشم، موهایش را میگذارم تا کمر بلند شود و هر روز صبح با شوق وصف ناپذیری می بافمشان. دامن سرخ با گلهای آبی به تن اش خواهم داد، دستان کوچکش را در دستانم محکم خواهم گرفت و تا نهایت آرزوهایش خواهیم دوید. 


زیباترین نام را برایش انتخاب خواهم کرد. - جرعه- 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1391ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط صحرا کریمی | 

جاده را باید دوست داشت. و در جاده گم شدن را. جاده آدمی را بزرگ میکند. آدمی را پر از تجربه عبور میکند. عبور از خود، از دیگری، از دیگران و مسیری نو را آغاز کردن و پیمودن. عبور مهمترین اتفاقی ست که در انسان و سرنوشت اش رخ میدهد. شاید اندوهناکترین سرنوشت را انسانهایی داشته باشند که هیچ عبوری در آنها رخ نمیدهد. همیشه سکون حکمرانی میکند بر روح و قلب و اندیشه شان. چنین انسانهایی خطرناکترین اند، از آنها دوری باید کرد. حتی نگذاشت سایه مان با سایه هاشان دیداری اتفاقی داشته باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1391ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 


ساعتت را در جیب زمان جا گذاشتی و خودت رفتی یک کافه لاته به چشمانت تعارف کنی. قورباغه عُقی زد و کلاغ از ترس بالهایش ریخت. اندر احوالات ساینس فیکشن، دلت برای خانه پدری تنگ شد. 

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1391ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط صحرا کریمی | 

گاهی احساس میکنم دنیا محل رخ دادن اتفاقات دردناکی است. اتفاقاتی که زهر می شود و آهسته آهسته زمان در رگهایت تزریق می کند، تا در بی هنگام ترین لحظه ای تو را بمیراند. وآنقدر این مردن بی مفهوم باشد که نتوانی حتی مزخرف ترین معنا را به آن نسبت دهی. 

ما انسانها جلادان آرزوهای خویشیم و زجه هامان گوش فلک را پاره میکند، آن زمانی که غوطه وریم در یاس و نا بودی و نیستی. ملالی مضحک غرور ما را به سخره می گیرد و آویزانیم از شاخ و برگ سرنوشتی گنگ. 

دست هامان را دراز میکنیم به سوی روشنایی، اما ما همانیم که روزی تمام روزنه ها را کور کردیم و اندیشه های طغیان زده مان را به دست باد سپردیم و نهراسیدیم از برهنه تاریکی گسترده بر جسم همیشه حیران مان. 


ما در نیستی ها ماندگار شدیم و تعبیر کردیم این پس ماندگی را به جاودانگی و بعد گیلاسهای خود را در حباب های باران نشده به رسم شور بختی تکان دادیم. 

نه، تقصیر روزگار نیست، تقصیر سرنوشت نیست، تقصیر خدا نیست و حتی تقصیر کلاغهای سیاهی نیست که در مغزها
مان آشیانه کرده اند و اندیشه هامان را هر روز با پروازی سیاه فریب می دهند. تقصیر ماست که خود را رها کریده ایم در مسیر دروغ و فریب یک پرواز سیاه.



+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1391ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط صحرا کریمی | 
 

 

گاهی میخواهم برای هزار سال توقف کنم. ایستاده شوم در مسیر سرنوشت و زل بزنم به چشمان تمام ماجراهای سیاه و سفید زندگی. حتی فریاد کشم هر آنچه ما دچارش می شویم و هر انچه دچار ما میشود.

بعد باز مثل همیشه زمان تلنگری میزند: ای انسان حرکت کن. به پیش رو. هنوز کشف های زیادی در لایه لایه روزمرگی های زندگی پنهان است. هنوز می توان آرزوهای نقره ای داشت و نشرمید پای برهنه تمام خاکی راه های قضا و قدر خداوندی را پیمود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1391ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط صحرا کریمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
از وقتی چشم باز کردم در مهاجرت بودم.
مادرم میگوید که زاده ایرانم. سی و یکم اردیبهشت هزار و سیصدو شصت و دو.
اما خودم یادم نمی آید که کی و کجا و چگونه این مهاجرت همیشگی را آغاز کرده ام.
فقط میدانم که افغانستانی هستم و زنانگی ام را دو ست دارم.
در یکی از کشورهای اروپای شرقی زندگی می کنم. رشته اصلی تحصیلی ام ریاضی و فیزیک بود.
تحصیلات آکادمیک ام عبارتند از:
دو سال دانشجوی مهندسی عمران در دانشکده مهندسی دانشگاه شهید چمران اهواز- ایران، لیسانس کارگردانی فیلم مستنداز دانشگاه فیلم و تلویزیون جمهوری اسلواکی و همزمان
لیسانس کارگردانی فیلم داستانی از دانشگاه فیلم و تلویزیون جمهوری چک، فوق لیسانس کارگردانی فیلم داستانی از دانشگاه فیلم و تلویزیون جمهوری چک،
دکترای کارگردانی فیلم داستانی از دانشگاه فیلم و تلویزیون جمهوری اسلواکی.
در حال حاضر در دانشگاه فیلم و تلویزیون اسلواکی تدریس می کنم، همچنین به ساختن فیلمهای مستند و داستانی ام ادامه میدهم.
پیرو فلسفه اگزیستنسیالیزم هستم.
نویسندگان مورد علاقه ام هرمان هسه، آلبر کامو و ویرجینیا ولف هستند.
اپرا گوش میدهم وقتی غمگینم.
دل به افکار جمع نمی سپارم. شدیدا فرد گرا هستم.
مشغولیات وقت آزادم: کتابهای فلسفی، فیلم، موسیقی و اندیشیدن.
بزرگترین عشقهای زندگیم: پدر و مادر و همسرم.

پیوندهای روزانه
پاراگراف
Mozart - Requiem
Lara Fabian- Always (Lyrics) Original video and audio HD
آدم برفی ها
فیروزه
جام جم فلسفه
ویراسباز
اینک فلسفه
وازنا

پندار
لغت نامه دهخدا
Zbigniew Preisner - L'Aurore (Dawn)
سوره سینما
سینما فردا
سی نما
مصاحبه با صحرا کریمی
مستند بی‌بی‌سی درباره محمود دولت‌آبادی
JUAN DIEGO FLOREZ
E lucevan le stelle - Rolando Villazón
Rolando Villazon
Women’s Voices from the Muslim World: A Short-Film Festival
بی بی سی
دویچه وله
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1393
بهمن 1392
آذر 1392
آبان 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
بهمن 1391
دی 1391
آبان 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
پیوندها
شهرنوش
اطلاعیه
سورنا
سوما
کاکه تیغون
سطل آشغال
شهرتاش
رهانه
مثل آب، مثل آتش
یاداشتهای یک مهاجر افغان
کاغذ پاره
برگ سبز
مفت آباد
تا بی نهایت...
دیباچه
فصلنامه ارغنون
دانشجویان افغانستان (آینده از آن ماست)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM