ذهن واره های یک فیلمساز زن افغانستانی
 آفتابزدگی...
 

... فاصله ات را كه با سايه ات حفظ ميكني، مي بيني در مركز تلاقي تمام تجربه هاي تلخ يك سرنوشت ايستاده اي، دستت را بي محابا بالا مي بري تا سايه بان سايه اي شود كه در اين آفتابزدگي  ذره ذره مي سوزد.
و بعد مي شوي انساني در محاصره ي سايه ها، سايه هايي گنگ و گريزان از آفتابزدگي، آفتابي كه هويت مي بخشد در محسوس ترين ترديدها. هويتي كه تو با خود حمل خواهي كرد در سراسر پيمودن هاي مسيرهايي كه به انتظارت نشسته اند...

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 22 تیر1393  |
 هستی....

 

... بعد از يك دوره اي پر طلاتم، وقتي دوباره شروع ميكني آهسته و با احتياط گام برداشتن بر روي زمين را، هنوز پاهايت مي لرزد، مبادا كه بار ديگر در جايي از سرنوشت گامت را بگذاري و فرو ريزد.

عدم اطمينان به اطمينان كردن به زندگي و تمام آنچه كه در آن اتفاق مي افتد و تو نامش را ميگذاري حادثه، خود پس لرزه هاي افتادني عميق در قعر چاهي از نامرديهاي روزگار است. اما تو باز بر ميخيزي، برخاستن رسم ديرينه اي ست كه به آن خوگرفته اي. بر ميخيزي و از معلق بودن بين هستي و نيستي، هستن را بار ديگر انتخاب ميكني، هستني هر چند با ترديد، اما خود خواسته.

حالا باز گام برداشته اي، طي ميكني مسيري را كه ديروزها نميدانستي جزيي از ماجراي عبوري ديگر ميشود. عبوري كه تنها با سكوت تو معنا مي پذيرد.

حالا باز گام برداشته اي و ياد ميگيري يك جايي از ماجرا مكث كني، زل بزني به نهاد و هسته ي اتفاقي كه افتاده است. تكه اي از آن را به عنوان تجربه برداري و به راهت ادامه دهي. بعد در ميان مسير خواهي دانست كه زندگي يعني تجربه هاي ناهمگون افتادن هاي مكرر و برخاستن هاي دوباره....

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در دوشنبه 26 خرداد1393  |
 اشتباه....
 
 
حس ميكنی  یک جايی از زندگي ايستاده ای كه همه چيز اشتباه است. اشتباه به معناي حقيقي و عيني. انسان موجودي اشتباه است. سرنوشت مقوله اي اشتباه است. خوشبختي توهمي اشتباه است. عاطفه دغدغه اي اشتباه است. مقاومت مبارزه اي اشتباه است. ناگزيري آوارگي اشتباه است. غريبي حسي اشتباه است. تنهايي امنيتي اشتباه است. خنده اتفاقي اشتباه است. تقدير مسيري اشتباه است... همه چيز اشتباه است...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 18 خرداد1393  |
 تكيده گي....
 

... و بعد ريسمان ها كشيده شدند، نعره اي از گلويت خودش را پرتاب كرد روي آسفالت گداخته ي روزمره گي اكنونت، آنجا كه سايه هنوز در آن مستقيم ايستاد نشده بود. نعره خود را تكان تكان داد، و تو نمي دانستي مقصد كجاست. 

درختي كه به آن تكيه داده بودي عمر تكيدنش به ثانيه هم نمي رسيد، و مي دانستي كه تكيده گي نيازي به زمان ندارد. تكيده گي سقط محض روح است در لامكاني و لا زماني. 

نعره خواست خودش را جمع و جور كند و چون فيروزه اي آبي از بغض ات آويزان شود، بچسبد به اشكهايت و در معناي يك گريستن غريب آشيانه اي سازد، اما فراموش كرده بود كه بغض ها هم آوا و هم ذات سكوت اند.

حالا كه ايستاده اي، تمام حضورها بي حضورند و تو در خلاء آلودگي خاكستري يك تعريف گنگ خودت را دلداري مي دهي تا نهان ترين انديشه ي تهي ات اسير نعره اي نشود...

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 4 خرداد1393  |
 رودبار...
حالا رودباري از نا گفتني ها در عمق رگهايت جاريست، نا گفتني هايي ترك خورده از جنس بلور و آن سوي ترها حتي شانه اي در انتظارت نيست تا بتواني بغضت را گريستن آغاز كني...
ما بيگانگان سرنوشتهاي سرگردانيم، آواره گان بيگانگي هاي تحميل شده. اينجا، عمق مكث به تهي آلوده ترين راز دروني آدمي ختم ميشود و سرشتهايي كه مطهر بودن را عمريست آويزان زباله داني هاي ذهن هاي متروك كرده اند.
حالا تو ميخواهي در ميان اينهمه...
ابهام قدم زني، گامهايت را مسيري روشن دهي، اما كوره راهها به تو پوزخند ميزنند و توي جاي خالي خودت را در جاي جاي نفس هايت نظاره گر ميشوي.
اينجا همان ناكجا آباد انديشه هاي مغز انساني ست كه تو جسم اش را با خود به هر كجا يدك مي كشي و روحش انگار سالهاست در آنسوي دنيا، در نامعلوم ترين كنج فراموشي كز كرده و سكوت را ذره ذره مي بلعد....
|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در جمعه 19 اردیبهشت1393  |
 پرنده گی....

... حالا حتی دیوارها هم گریز می کنند، تا مغزی بر آجرهای خاکی متلاشی نشود. دیوارها هم سنگدل شده اند و تو می مانی و بی دیواری و هوسی گنگ برای تکیه کردن و پناه دادن جسمی که فرو مایه می شود هر روز در فرومایگی دنیا و مردمانش. و تنها خاطره ی یک لمس تو را وا می دارد تا بارها و بارها به دیوارها بیندیشی. لمس خراش وارگی های آجرهایی که روزگارانی دور حرف می زدند، واژه ها را می بلعیدند تا رسوخ های نا ممکن زندگی جان بگیرد و تو سرنوشت را در هجایی از دیوار و آجر فریاد زنی بر گستردگی آسمانی که سقف امتداد دیوار وارگی های انسانیست که روزگاری آرزوی پرنده شدن را در سر می پروراند.

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در پنجشنبه 11 اردیبهشت1393  |
  چهره ها...

 

چهره ها مان را هم اگر پنهان كنيم، باز تمام تار و پود اسارتي كه در ما تنيده است، ميل رهايي دارد. رهايي را نمي شود در سفسطه هاي كوچه و بازار حراج كرد. رهايي درّ است. اما از آن اين روزها فقط شبه شعارهاي اين دنيايي ساخته اند و در بازارهاي مكاره بفروش مي رسانند.

اينجا انسانها همه چيز را حراج ميكنند، اين جا حتي حرمت انساني به نازلترين قيمت براي برطرف كردن كثيف ترين شهوت انساني به فروش گذاشته ميشود.

چه اسراري ست براي بودن در اين هستي پر از ريا و دورنگي؟

 

اينجا آنان كه گناه مي كنند به مقام فرشتگي مي رسند و آناني كه پاكي اختيار كردند چون مورچه اي سياه و كوچك تمام عزت نفس شان لگد مال مي شود.

نه توسل به معجزه هاي آسماني مي تواند نجات دهنده باشد و نه آويزان شدن از هجو خواني هاي جن و انس هاي زميني.

اينجا دنياي انسانهاي دو رو است. اينجا ديگر جايي براي ريشه دواندن نيست. اينجا نطفه هاي شهوت و شهرت غسل داده مي شوند تا چون پيامبري دروغین مبعوث شوند.

 

و اين ماييم: آوارگان بعثت هاي دروغين فرداها.

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در شنبه 16 فروردین1393  |
  و این تویی...

و اين واژه گان، پرندگاني بي بال كه تقلاي رهايي پرواز را دارند... و اين مغز، قفس واره اي حجيم از حضور نابه هنگام واژگاني در هئيت تفكر هاي مسموم... و اين انسان در بند تمام حضورها.
اينجاييم، باز خموش در قلمرو افق يك وجدان بيداري كه سقوط ميكند به سوي تاريكي.
اينجاييم، جولانگاه تمام آمالهاي باكره ي عبور اقاقي ها، از كنار چشم بر هم زدن هايي.
و اين تويي: طنابي بر گردن تمام حادثه هاي يك روزمرگي تكرار شده ي خاكستري...

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در سه شنبه 29 بهمن1392  |
 خواب و بیداری...

بعد خواب مي بيني. تكه تكه شدن آبي آسمان را و كودكي ات را كه به هر سوي روان است. آنجا گام بر نمي داري. آنجا سكون را هم آخرين تصميم نفس كشيدن هايت اختيار نمي كني. آنجا فقط معلقي بين تكه هاي آبي آسماني كه هزارمين بار است در پچ پچ شب هايت سرگردان شبه روياهاي مست شده اند.

... وبعد بيداري مي شوي. لجن زاري از روزمرگي هاي مسخ شده در عنكبوتي لحظات خاك آلود ذهني خسته. و مي خواهي چنگ بيندازي به آسمان. به تكه آبي هاي پراكنده اي كه ديگر خود را به تاريكي سپرده اند... جنون در تو جان مي گيرد از اين اسارت، و بعد در همه چيز تنيده مي شوي.


واين تو هستي كلاف سر درگم تمام لحظه هاي عرياني كه در خود مي لرزند بين خواب و بيداري...

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در دوشنبه 28 بهمن1392  |
 جنون...

وقتی ذهنت سنگین میشود، تمام غمهای دنیا به سویت هجوم می آورند. هجومی وحشی. چنگ به موهایت می زنند و آنقدر اندیشه هایت را می کشند به این سو و آنسوی تا دیوانگی درونت تبدیل به جنونی شود که تمام فلسفه ی هستی را به تمسخری مضحک تبدیل کند. 

و آن وقت میخواهی آویزان شوی از تمام آنچه که تبدیل شده اند به خارهایی که در چشمت فرو می رود و تو ناگزیر به جرعه جرعه نوشیدن خون دیدگانت هستی تا فراموش نکنی که هنوز هستی. هنوز نفس میکشی....



|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در چهارشنبه 13 آذر1392  |
 بی هویتی...

گاهي اوقات وقتي فارغ ميشوي از روزمرگيهاي نابود كننده ي مقوله اي به نام زندگي، حس كر بودن بهت دست ميدهد. نشنيدن هيچ صدايي، حتي آشناترين صداها. دلت ميخواد در خم كوچه پس كوچه هاي درونت گم شوي، شايد هم مهاجري شوي بي هويت در اين گم گشتگي. گاهي بي هويت بودن خوب است. وصل نبودن و آويزان نشدن از هيچ قيدي كه تو را تعريف كند و بعد در چنبره ي اين تعريف برايت بايدها و نبايدها تعيين شود. 

دو گوش شنوا، دو ديده ي بينا، دو پا براي راه رفتن و در كل اين هويت و هيبت انساني گاه خيلي خسته كننده است تا به اينسو و آنسو بكشاني اش و يا تو كشانيده شوي به هر سمت و سويي. و اين سمت و سوها ديوانگي روحت را به تمسخر ميگيرد، ذهنت را دچار توهم انديشيدن به عميق ترين مقوله هايي ميكند كه خود بهتر از هر كسي ميداني كه شناخت عمق همانا غرق شدن در آن است و دل بريدن از همه چيز.


|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 12 آبان1392  |
 سقوط...


و حالا شده ای زنی تنها در آستانه ی سقوط باوری که در پوشالی ترین حالت ممکن، آخرین نفس هایش را می کشد.
|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 24 شهریور1392  |
 نا کجا آباد...

بعضی اوقات فکر میکنی به نیستی مطلق. نابودی و رفتن برای همیشه از این دنیا.

این کاملاٌ بدترین حس ممکن است که گاه و بیگاه چنگ می اندازد به روح و روانت. کجای راه را اشتباه آمده ای؟ کجا باید مکث میکردی اما بی تفاوت گذشتی؟ کجا باید حرف میزدی اما سکوت کردی؟ کجا باید سکوت می کردی اما کلمات را به اسارت گرفتی و سیلی از جملات نا مفهوم را در مسیر باد قرار دادی تا در سراسر سرنوشتت پخش شود؟

گاه انبوهی از سوالات بی جواب به مغزت هجوم می آورد. درست حساس ترین قسمت مغز را نشانه میگیرد و بعد پشت سر هم شلیکهای زهر آلود آغاز میشوذ.

 تو در ناکجا آباد انگارهای خود سرگردانی. مسیرهای اشتباه زیادی را برای یافتن مقصد پیموده ای و به مقصد های فراوانی رسیدی که سرابی بیش نبودند.

 و حالا چنگ زدن به هیچیسمی موهوم هم نمی شود توهم بازگشتی دوباره به آغاز دیگری که معنای دوباره گام برداشتن باشد.

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 3 شهریور1392  |
 و بلعیده میشوی...

... و چشمانت را باز کردی، انگار قرنی از آن تلنگر نابهنگام عصر روزی خاکستری گذشته بود. باز و بسته کردی این حیرت زده از گسست ناخوشایند کاش ها را. اینجا همان دنیایی ست که بارها قدمهایت را در طول و عرض اندوه یاس آلود جمعه های گرفته و غمگین اش شمرده ای و دستانت را تکان داده ای در مسیر بادهایی که هر گز وزیدن آزادانه را تجربه ای شیرین نشدند برای دخترکان گیسو سرخِ خمار چشم.

... و خواب دیده بودی انگار تمام این بیداری ها را. تو از ابهام یک سکوت دیگر حرفی به میان نمی آوری و حتی نمیخواهی کلامهایی گنگتر از واژه های در هم و برهم را کنار هم بچینی و خودت را فریب دهی در طنازی جمله ای به بیگانگی تمام رویاهای نا ملموس.

... و بلعیده میشوی آهسته آهسته در رستاخیزی غروری کاذب از جهالت های قرن های سنگی.


|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در شنبه 26 مرداد1392  |
 زن کوچی...

زن کوچی، زن ساده اما اسرار آمیزی است. شاید همین سکوت اجباری دشتها و کوهها که نه تنها در درونش، بلکه در پشت چشمانش آشیانه کرده، از او انسانی اسرار آمیز ساخته است. 

هرچه آدمی مدرن تر میشود، اسرار آمیزی اش بیشتر رنگ می بازد، در پشت صورتک های مصنوعی بیشتر پنهان میشود، هویت انسانی اش را بیشتر لگد مال میکند، طمعهای درون و برون اش را بیشتر فریاد میزند.

هرچه آدمی مدرن تر میشود، مرزهای عاطفه ناب بشری را بیشتر خط خط میزند و خستگی ناشی از این همه نقش بازی کردن هایش را بیشتر میاندازد بر دوش روزمرگی هایی که در مفهوم های پر طمراق گم شده است.

هرچه آدمی مدرن تر میشود، تشنه ی خنجر زدن از پشت به دیگری برایش چون همان لیوان آب سردی است که در روزهای گرم و طاقت فرسای تابستان با ولع می نوشد.



|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در سه شنبه 15 مرداد1392  |
  پرسه گی...

... بعد آهسته خودت را جمع میکنی، میخزی به آن کنجی که دیگر اندیشه ها به دار آویخته نمیشوند، حس مالیخولیالی ات زبان درازی هوس های موهوم گس آلودگی انسانی بدون سایه نمی شود، برای لحظه ای احساس امنیت میکنی، امنیت از در خود خزیدن. 

مدتی میشود حتی برای بی هنگام ترین صدایی که از روحت بر میخیزد، ارزش فراوانی قایلی، ارزشی والاتر از همه چیز. و اینگونه است که خودت را می بینی، خودت را با تمام بود و نبودهایت و هستی ای که میتوانی به راحتی در آغوشش بگیری و بخندی به تمام یاس آلودگی یک روز گرم تابستانی خشک. 

پرسه گی های ذهن خموش دیروزهایت را جمع میکنی، پهنش میکنی روی پشت بام وسیع خانه ای که دیگر نمیخواهی در آجرهایش رسوخ کنی و شوی قسمتی از سنگی سنگینی یک دیوار. حضور این تغییر ها همه اش در همان خزیدن در کنجی است که دیگر نه تو و نه دیگری و نه دیگرانی قدرت دار زدن اندیشه ها را نداشته باشند.


|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 26 خرداد1392  |
  اسب سیاه...


... به خود که می آیی، تمام روز را روبه روی این پنجره کدر نشسته ای و زل زده ای به لکه ای سیاه در آن دور دستها. لکه ای که نه کوچک میشود و نه بزرگ. فقط سیاه است و دیگر هیچ. چرا زل زده ای به این سیاهی تغییر ناپذیر؟ نمیدانی. حتی در این نشستن طولانی زانوانت را جمع نکرده ای، که حس همدردی با خودت را داشته باشی. و یا خودت را در آغوش گرفته باشی، خودت را دلداری داده باشی. فقط نشسته ای، رها از هر گونه ژست گرفتنی، حتی نا خود آگاهانه. هیچ عبوری آن سوی پنجره تکانت نمیدهد، نگرانت نمیکند، پلک هایت را دچار اضطراب نمیکند. شاید داری به مرز بی تفاوتی نزدیک میشوی  و یا نه، شاید در آن ادغام شده ای و شاید هم در آن فرو رفته ای و زل زدن به این لکه سیاه بی تغییر آغاز راه دیگری، راه جدیدی برای پیمودن است. ‬

... و این چنین است که روزها از پی هم میگذرند، آفتاب غروب میکند در امتداد  هر تکرار و روزمرگی امری میشود ملموس تر از روزهایی که رفته اند و دیگر باز نخواهند گشت. چنگ می اندازی در هوایی تهی از تنفس های دروغین زنده ماندن های پوشالی. دستانت در هوا پرنده ای میشود، مسیر گم کرده. به این سو و آن سو پر و و بال زدن میشود تعبیر آخرین تقلای با ارزش روزی که به پایان خواهد رسید. و تو در آستانه ی سر بر آوردن جوانه ای از خاک، توقف یک مکث گنگ را مقدس ترین اتفاق سرنوشت میدانی. گیسوانت را رها میکنی، در مسیر پرنده گی دستانت، زنانگی ات را در هجای لطافت یک اندوه تفسیر میکنی تا حک شود در تاریخ بر باد رفته ی سرزمینی که اسبهای سیاهش شیهه ی وحشیانه ی دشتهای پهناور را قرنی ست  فراموش کرده اند.‬



|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در شنبه 25 خرداد1392  |
 قدم زدن...

گاهی خوب است انسان به خودش برگردد، در خودش قدم زند. به لایه های درونی وجودش و ذهنش سرک بکشد. چنگ بیندازد در ناخود آگاهش و پنهانی ترین افکار را بیرون آورد، بگذارد مقابل چشمانش، آنقدر زل بزند به آن افکار تا بفهمد ماهیت وجودی آنها را. تا بفهمد کدام مسیر زندگی را این اندیشه ها اشتباه آمده اند و یا کدام مسیر را به کج راه رفته اند. تا بفهمد در کدام نقطه نطفه ی منطق و عقلانیت وجودش را کشته است، کجای این سرنوشت روی دنده ی لج و لجبازی گیر کرده و همانجا درجا زده است.

اشتباه را نباید با ارتکاب اشتباه دیگری جبران کرد. نباید اشتباه دیگران را با اشتباه که خود مرتکبش میشوی تلافی کرد. اشتباه در نفس خود اشتباه است و بس.

کاویدن لایه لایه ی وجودت را آغاز کن. زنانگی ات را مقابل چشمان حریص مردانه ی دنیا عریان کن تا بگویی که مبرا از هرگونه گناه و معصیتی و دیگر نمیخواهی احمقی باشی که در پی تلافی اشتباه دیگران است. بگذار دیگران خود را در منجلاب خطاهای مکرری که انجام میدهند، لجن مال کنند، اما تو نخواه درمنجلابی عمیق تر غرق شوی.

" من" وجودت را که مدتی ست خیلی دورتر از تو ایستاده است، صدا بزن، در آغوش بگیر و بگریزید ازتمام منجلابها. پناه برید به آن کنج همیشگی خلوت.

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 1 بهمن1391  |
 مدارا...


گاهي فكر ميكني كه تو داري زندگي را فريب ميدهي و انسان خيلي خيلي باهوشي هستي. گاهي هم  فكر ميكني نه اين زندگي است كه ترا فريب ميدهد و لامذهب خيلي خيلي زرنگ تر از تو است. بعد يك زماني مي رسد كه هم تو و هم زندگي دست از فريب دادن همديگر بر مي داريد و سعي ميكنيد همديگر را تحمل كنيد و به يك مداراي نسبي برسيد.مدارا كردن با زندگي و نديده گرفتن فريب هايش كار آساني نيست. و اينكه در اين فريبها ادغام نشوي و وجودت آميزه اي نشود از تمام ناشناخته هاي به ظاهر شناخته شده.انسانهاي كمي در اين جهان پهناور به مفهوم واقعي كلمه مي توانند چنان با قوت روي پاهاي خود و شناخت واقعي خود از خود بياستند، و در عين حال آن اصالت وجودشان را فراموش نكنند. وقتي اصالت وجود خود را دست كم نگيريم، به تمام انسانها احترام خواهيم گذاشت و سعي نخواهيم كرد مدارا كردن انها با زندگي را به مساله اي سطحي و مسخره و در عين حال مزخرف و بيهوده تعميم دهيم و تعريف كنيم. هيچ كسي نميتواند به قاطعيت بگويد كه چقدرخوشبخت تر از ديگري است. ما انسانها همه سهم هاي خودمان را از خوشبختي به ارث مي بريم، به اندازه لياقتمان. حتي خدايان زميني هم نميتوانند ضمانت كنند كه بعد از يك لبخند واقعي و زيبا، ساعتها گريستن را با تمام اندوهش تجربه نكني.


|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در سه شنبه 26 دی1391  |
 خودماني....


ميخواهي همه چيز را از ياد ببري؟ خب. كه چي بشه؟ فكر ميكني چاره كار فراموشيه؟ چاره كار حتي كاويدن زمين تا ته شن و ماسه هاش هم نيست. اصلاً كي گفته كه چاره ء كاري وجود داره و هـيچيسم فلسفه آدمهاي خل و چله؟ هـيچيسم را باور داشتن و درك كردن يك شعور ماوراءالطبيعه ميخواد. خوب حالا درسته كه مثلاً متافيزيك را هم به كار ببري و كمي هم لنگ و پاچه هگل را هم گاز بگيري. اما همه اينها شده اند دهان پر كن اين روزها. دهان پر كن هاي نشخواري. از او نوع كوچه بازاريش. مثل همين مندوي آتيش گرفته خودمون كه توش پر فيلسوفه. جاي دور نريم. مگه نه؟ حالا چه فرقي ميكنه مهمترين افكارت را به قنبر علي، قصاب سر كوچه تان استناد دهي تا به هگل و فوكو.

آخه دنيا كه همه اش هگل و متافيزيك و جديداً ها هم تبارشناسي و هرمونتيك نميشه كه. حتي خوشبختي از بند ناف ساختارگرا ها و امثال دريدا هم آويزان نشده. خب، برگرديم به همان هيچيسم خودمان. چه فرقي داره هر روز مقابل اين واژاه زانو بزني و زار زار اعتراف كني به لش بودن وجود انسانهاي پر طمطراق. هيچ فرقي نداره. بابا نيچه هم همين را ميخواسته بگه. منتها زبان آلماني خيلي كوچه پس كوچه داشته براي اين نوع تعريف ها و تعبير هاي ساده.


|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در جمعه 22 دی1391  |
 
 
 
بالا