ذهن واره های یک فیلمساز زن افغانستانی
 
 

بعد برخورد ميكني با خودت. برخوردي سنگين. و اين سنگيني برخورد ميكند با زمين . تماماً پخش ميشوي روي ترك خوردگيِ خاكيِ كره اي گرد. به گردي خيال هاي دايره وارت.



ايستاد ميخواهي شوي، همه جا هموار است. انگار تمام تكيه گاه ها با خاك يكسان شده اند و تو ميخواهي  ايستادن را در آغوش بگيري، ايستادن سقوط ميكند.



وگويي تمام عمر در امتداد قرنهايي خاكستري، روي زندگي همواري راه رفته اي كه بارها و بارها ايستادن هميشه سقوط كرده است...

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در چهارشنبه 5 شهریور1393  |
  ناممکن...

از روياهامان نگفتيم، از مرز هاي ممكن ها و رسيدن به ناممكن ها. ما هراسيده بوديم از شوم كلاغ وارگي هاي ابرهايي كه بر آسمان مغز هامان باريدن آغاز كرده بود... 

و پي برده بوديم، جهاني كه هوس نعره كشيدن را در آن داريم، تقاطع ناممكن هاست. محل عبور رويا هاي گفته نشده، مكث هاي تهي و تهي آلودگي هايي درد آلود و آرميده در سكوت...

و خواستيم جايي ديگر، دورتر از ناممكن ها، به امكان "زندگي كردن" برسيم، اما اين فاصله ها، فاصله هاي سياه، فاصله هاي تاريك، ما را در خود چنان گمراه كرد كه مسير را اشتباه پيموديم، و رسيديم به نا ممكني ديگر... 

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در شنبه 18 مرداد1393  |
 عبور...
 

ميگذري از خود. در دو قدميِ عبور، تنها يكبار، فقط يك بار بر ميگردي، به مسيري كه سالها پيموده اي، نگاهي مي اندازي. نگاهي گذرا. اما زمان شوم تر از آن است كه نگاهت را به تمسخر نگيرد. 

تو باقي مي ماني، در گذراييِ يك نگاه و عبوري كه مسخ ميشود در مكثي وهم انگيز. سكوت ميكني و در بالاترين قله ي اين مكث ايستاد ميشوي تا سرنوشت را بار ديگر در دورترين انگار هاي ذهن ات تجسم كني. و ميداني ايستاد شدن در هر مكثي، برابر است با سقوط به قعر سرنوشتي كه تجسمي از آن نداري...
 
 
 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در پنجشنبه 16 مرداد1393  |
  افسون....

 

افسون یک حکایت کوچک تو را به قعر داستانهایی برد که آغازهای ناممکن و پایان های ممکن بسیاری داشت. تو کودکانه اندیشیده بودی، اما قهرمانان ماجراهایی که اتفاق می افتادند یکی از پی دیگری، بزرگسالان سنگدلی بودند که رویاهای کودکی را بارها در بازار عقلانیت به حراج گذاشته بودند....

تو باور کرده بودی، اما افسون آن حکایت کوچک زهر هر باوری شد.... و تو بزرگ شدی، شدی قهرمان حکایتهای بزرگ و ناممکن هایی که همه به پایان بسیاری ممکن ها  ختم شد....

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در سه شنبه 14 مرداد1393  |
 آفتابزدگی...
 

... فاصله ات را كه با سايه ات حفظ ميكني، مي بيني در مركز تلاقي تمام تجربه هاي تلخ يك سرنوشت ايستاده اي، دستت را بي محابا بالا مي بري تا سايه بان سايه اي شود كه در اين آفتابزدگي  ذره ذره مي سوزد.
و بعد مي شوي انساني در محاصره ي سايه ها، سايه هايي گنگ و گريزان از آفتابزدگي، آفتابي كه هويت مي بخشد در محسوس ترين ترديدها. هويتي كه تو با خود حمل خواهي كرد در سراسر پيمودن هاي مسيرهايي كه به انتظارت نشسته اند...

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 22 تیر1393  |
 هستی....

 

... بعد از يك دوره اي پر طلاتم، وقتي دوباره شروع ميكني آهسته و با احتياط گام برداشتن بر روي زمين را، هنوز پاهايت مي لرزد، مبادا كه بار ديگر در جايي از سرنوشت گامت را بگذاري و فرو ريزد.

عدم اطمينان به اطمينان كردن به زندگي و تمام آنچه كه در آن اتفاق مي افتد و تو نامش را ميگذاري حادثه، خود پس لرزه هاي افتادني عميق در قعر چاهي از نامرديهاي روزگار است. اما تو باز بر ميخيزي، برخاستن رسم ديرينه اي ست كه به آن خوگرفته اي. بر ميخيزي و از معلق بودن بين هستي و نيستي، هستن را بار ديگر انتخاب ميكني، هستني هر چند با ترديد، اما خود خواسته.

حالا باز گام برداشته اي، طي ميكني مسيري را كه ديروزها نميدانستي جزيي از ماجراي عبوري ديگر ميشود. عبوري كه تنها با سكوت تو معنا مي پذيرد.

حالا باز گام برداشته اي و ياد ميگيري يك جايي از ماجرا مكث كني، زل بزني به نهاد و هسته ي اتفاقي كه افتاده است. تكه اي از آن را به عنوان تجربه برداري و به راهت ادامه دهي. بعد در ميان مسير خواهي دانست كه زندگي يعني تجربه هاي ناهمگون افتادن هاي مكرر و برخاستن هاي دوباره....

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در دوشنبه 26 خرداد1393  |
 اشتباه....
 
 
حس ميكنی  یک جايی از زندگي ايستاده ای كه همه چيز اشتباه است. اشتباه به معناي حقيقي و عيني. انسان موجودي اشتباه است. سرنوشت مقوله اي اشتباه است. خوشبختي توهمي اشتباه است. عاطفه دغدغه اي اشتباه است. مقاومت مبارزه اي اشتباه است. ناگزيري آوارگي اشتباه است. غريبي حسي اشتباه است. تنهايي امنيتي اشتباه است. خنده اتفاقي اشتباه است. تقدير مسيري اشتباه است... همه چيز اشتباه است...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 18 خرداد1393  |
 تكيده گي....
 

... و بعد ريسمان ها كشيده شدند، نعره اي از گلويت خودش را پرتاب كرد روي آسفالت گداخته ي روزمره گي اكنونت، آنجا كه سايه هنوز در آن مستقيم ايستاد نشده بود. نعره خود را تكان تكان داد، و تو نمي دانستي مقصد كجاست. 

درختي كه به آن تكيه داده بودي عمر تكيدنش به ثانيه هم نمي رسيد، و مي دانستي كه تكيده گي نيازي به زمان ندارد. تكيده گي سقط محض روح است در لامكاني و لا زماني. 

نعره خواست خودش را جمع و جور كند و چون فيروزه اي آبي از بغض ات آويزان شود، بچسبد به اشكهايت و در معناي يك گريستن غريب آشيانه اي سازد، اما فراموش كرده بود كه بغض ها هم آوا و هم ذات سكوت اند.

حالا كه ايستاده اي، تمام حضورها بي حضورند و تو در خلاء آلودگي خاكستري يك تعريف گنگ خودت را دلداري مي دهي تا نهان ترين انديشه ي تهي ات اسير نعره اي نشود...

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 4 خرداد1393  |
 رودبار...
حالا رودباري از نا گفتني ها در عمق رگهايت جاريست، نا گفتني هايي ترك خورده از جنس بلور و آن سوي ترها حتي شانه اي در انتظارت نيست تا بتواني بغضت را گريستن آغاز كني...
ما بيگانگان سرنوشتهاي سرگردانيم، آواره گان بيگانگي هاي تحميل شده. اينجا، عمق مكث به تهي آلوده ترين راز دروني آدمي ختم ميشود و سرشتهايي كه مطهر بودن را عمريست آويزان زباله داني هاي ذهن هاي متروك كرده اند.
حالا تو ميخواهي در ميان اينهمه...
ابهام قدم زني، گامهايت را مسيري روشن دهي، اما كوره راهها به تو پوزخند ميزنند و توي جاي خالي خودت را در جاي جاي نفس هايت نظاره گر ميشوي.
اينجا همان ناكجا آباد انديشه هاي مغز انساني ست كه تو جسم اش را با خود به هر كجا يدك مي كشي و روحش انگار سالهاست در آنسوي دنيا، در نامعلوم ترين كنج فراموشي كز كرده و سكوت را ذره ذره مي بلعد....
|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در جمعه 19 اردیبهشت1393  |
 پرنده گی....

... حالا حتی دیوارها هم گریز می کنند، تا مغزی بر آجرهای خاکی متلاشی نشود. دیوارها هم سنگدل شده اند و تو می مانی و بی دیواری و هوسی گنگ برای تکیه کردن و پناه دادن جسمی که فرو مایه می شود هر روز در فرومایگی دنیا و مردمانش. و تنها خاطره ی یک لمس تو را وا می دارد تا بارها و بارها به دیوارها بیندیشی. لمس خراش وارگی های آجرهایی که روزگارانی دور حرف می زدند، واژه ها را می بلعیدند تا رسوخ های نا ممکن زندگی جان بگیرد و تو سرنوشت را در هجایی از دیوار و آجر فریاد زنی بر گستردگی آسمانی که سقف امتداد دیوار وارگی های انسانیست که روزگاری آرزوی پرنده شدن را در سر می پروراند.

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در پنجشنبه 11 اردیبهشت1393  |
  چهره ها...

 

چهره ها مان را هم اگر پنهان كنيم، باز تمام تار و پود اسارتي كه در ما تنيده است، ميل رهايي دارد. رهايي را نمي شود در سفسطه هاي كوچه و بازار حراج كرد. رهايي درّ است. اما از آن اين روزها فقط شبه شعارهاي اين دنيايي ساخته اند و در بازارهاي مكاره بفروش مي رسانند.

اينجا انسانها همه چيز را حراج ميكنند، اين جا حتي حرمت انساني به نازلترين قيمت براي برطرف كردن كثيف ترين شهوت انساني به فروش گذاشته ميشود.

چه اسراري ست براي بودن در اين هستي پر از ريا و دورنگي؟

 

اينجا آنان كه گناه مي كنند به مقام فرشتگي مي رسند و آناني كه پاكي اختيار كردند چون مورچه اي سياه و كوچك تمام عزت نفس شان لگد مال مي شود.

نه توسل به معجزه هاي آسماني مي تواند نجات دهنده باشد و نه آويزان شدن از هجو خواني هاي جن و انس هاي زميني.

اينجا دنياي انسانهاي دو رو است. اينجا ديگر جايي براي ريشه دواندن نيست. اينجا نطفه هاي شهوت و شهرت غسل داده مي شوند تا چون پيامبري دروغین مبعوث شوند.

 

و اين ماييم: آوارگان بعثت هاي دروغين فرداها.

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در شنبه 16 فروردین1393  |
  و این تویی...

و اين واژه گان، پرندگاني بي بال كه تقلاي رهايي پرواز را دارند... و اين مغز، قفس واره اي حجيم از حضور نابه هنگام واژگاني در هئيت تفكر هاي مسموم... و اين انسان در بند تمام حضورها.
اينجاييم، باز خموش در قلمرو افق يك وجدان بيداري كه سقوط ميكند به سوي تاريكي.
اينجاييم، جولانگاه تمام آمالهاي باكره ي عبور اقاقي ها، از كنار چشم بر هم زدن هايي.
و اين تويي: طنابي بر گردن تمام حادثه هاي يك روزمرگي تكرار شده ي خاكستري...

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در سه شنبه 29 بهمن1392  |
 خواب و بیداری...

بعد خواب مي بيني. تكه تكه شدن آبي آسمان را و كودكي ات را كه به هر سوي روان است. آنجا گام بر نمي داري. آنجا سكون را هم آخرين تصميم نفس كشيدن هايت اختيار نمي كني. آنجا فقط معلقي بين تكه هاي آبي آسماني كه هزارمين بار است در پچ پچ شب هايت سرگردان شبه روياهاي مست شده اند.

... وبعد بيداري مي شوي. لجن زاري از روزمرگي هاي مسخ شده در عنكبوتي لحظات خاك آلود ذهني خسته. و مي خواهي چنگ بيندازي به آسمان. به تكه آبي هاي پراكنده اي كه ديگر خود را به تاريكي سپرده اند... جنون در تو جان مي گيرد از اين اسارت، و بعد در همه چيز تنيده مي شوي.


واين تو هستي كلاف سر درگم تمام لحظه هاي عرياني كه در خود مي لرزند بين خواب و بيداري...

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در دوشنبه 28 بهمن1392  |
 جنون...

وقتی ذهنت سنگین میشود، تمام غمهای دنیا به سویت هجوم می آورند. هجومی وحشی. چنگ به موهایت می زنند و آنقدر اندیشه هایت را می کشند به این سو و آنسوی تا دیوانگی درونت تبدیل به جنونی شود که تمام فلسفه ی هستی را به تمسخری مضحک تبدیل کند. 

و آن وقت میخواهی آویزان شوی از تمام آنچه که تبدیل شده اند به خارهایی که در چشمت فرو می رود و تو ناگزیر به جرعه جرعه نوشیدن خون دیدگانت هستی تا فراموش نکنی که هنوز هستی. هنوز نفس میکشی....



|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در چهارشنبه 13 آذر1392  |
 بی هویتی...

گاهي اوقات وقتي فارغ ميشوي از روزمرگيهاي نابود كننده ي مقوله اي به نام زندگي، حس كر بودن بهت دست ميدهد. نشنيدن هيچ صدايي، حتي آشناترين صداها. دلت ميخواد در خم كوچه پس كوچه هاي درونت گم شوي، شايد هم مهاجري شوي بي هويت در اين گم گشتگي. گاهي بي هويت بودن خوب است. وصل نبودن و آويزان نشدن از هيچ قيدي كه تو را تعريف كند و بعد در چنبره ي اين تعريف برايت بايدها و نبايدها تعيين شود. 

دو گوش شنوا، دو ديده ي بينا، دو پا براي راه رفتن و در كل اين هويت و هيبت انساني گاه خيلي خسته كننده است تا به اينسو و آنسو بكشاني اش و يا تو كشانيده شوي به هر سمت و سويي. و اين سمت و سوها ديوانگي روحت را به تمسخر ميگيرد، ذهنت را دچار توهم انديشيدن به عميق ترين مقوله هايي ميكند كه خود بهتر از هر كسي ميداني كه شناخت عمق همانا غرق شدن در آن است و دل بريدن از همه چيز.


|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 12 آبان1392  |
 سقوط...


و حالا شده ای زنی تنها در آستانه ی سقوط باوری که در پوشالی ترین حالت ممکن، آخرین نفس هایش را می کشد.
|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 24 شهریور1392  |
 نا کجا آباد...

بعضی اوقات فکر میکنی به نیستی مطلق. نابودی و رفتن برای همیشه از این دنیا.

این کاملاٌ بدترین حس ممکن است که گاه و بیگاه چنگ می اندازد به روح و روانت. کجای راه را اشتباه آمده ای؟ کجا باید مکث میکردی اما بی تفاوت گذشتی؟ کجا باید حرف میزدی اما سکوت کردی؟ کجا باید سکوت می کردی اما کلمات را به اسارت گرفتی و سیلی از جملات نا مفهوم را در مسیر باد قرار دادی تا در سراسر سرنوشتت پخش شود؟

گاه انبوهی از سوالات بی جواب به مغزت هجوم می آورد. درست حساس ترین قسمت مغز را نشانه میگیرد و بعد پشت سر هم شلیکهای زهر آلود آغاز میشوذ.

 تو در ناکجا آباد انگارهای خود سرگردانی. مسیرهای اشتباه زیادی را برای یافتن مقصد پیموده ای و به مقصد های فراوانی رسیدی که سرابی بیش نبودند.

 و حالا چنگ زدن به هیچیسمی موهوم هم نمی شود توهم بازگشتی دوباره به آغاز دیگری که معنای دوباره گام برداشتن باشد.

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 3 شهریور1392  |
 و بلعیده میشوی...

... و چشمانت را باز کردی، انگار قرنی از آن تلنگر نابهنگام عصر روزی خاکستری گذشته بود. باز و بسته کردی این حیرت زده از گسست ناخوشایند کاش ها را. اینجا همان دنیایی ست که بارها قدمهایت را در طول و عرض اندوه یاس آلود جمعه های گرفته و غمگین اش شمرده ای و دستانت را تکان داده ای در مسیر بادهایی که هر گز وزیدن آزادانه را تجربه ای شیرین نشدند برای دخترکان گیسو سرخِ خمار چشم.

... و خواب دیده بودی انگار تمام این بیداری ها را. تو از ابهام یک سکوت دیگر حرفی به میان نمی آوری و حتی نمیخواهی کلامهایی گنگتر از واژه های در هم و برهم را کنار هم بچینی و خودت را فریب دهی در طنازی جمله ای به بیگانگی تمام رویاهای نا ملموس.

... و بلعیده میشوی آهسته آهسته در رستاخیزی غروری کاذب از جهالت های قرن های سنگی.


|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در شنبه 26 مرداد1392  |
 زن کوچی...

زن کوچی، زن ساده اما اسرار آمیزی است. شاید همین سکوت اجباری دشتها و کوهها که نه تنها در درونش، بلکه در پشت چشمانش آشیانه کرده، از او انسانی اسرار آمیز ساخته است. 

هرچه آدمی مدرن تر میشود، اسرار آمیزی اش بیشتر رنگ می بازد، در پشت صورتک های مصنوعی بیشتر پنهان میشود، هویت انسانی اش را بیشتر لگد مال میکند، طمعهای درون و برون اش را بیشتر فریاد میزند.

هرچه آدمی مدرن تر میشود، مرزهای عاطفه ناب بشری را بیشتر خط خط میزند و خستگی ناشی از این همه نقش بازی کردن هایش را بیشتر میاندازد بر دوش روزمرگی هایی که در مفهوم های پر طمراق گم شده است.

هرچه آدمی مدرن تر میشود، تشنه ی خنجر زدن از پشت به دیگری برایش چون همان لیوان آب سردی است که در روزهای گرم و طاقت فرسای تابستان با ولع می نوشد.



|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در سه شنبه 15 مرداد1392  |
  پرسه گی...

... بعد آهسته خودت را جمع میکنی، میخزی به آن کنجی که دیگر اندیشه ها به دار آویخته نمیشوند، حس مالیخولیالی ات زبان درازی هوس های موهوم گس آلودگی انسانی بدون سایه نمی شود، برای لحظه ای احساس امنیت میکنی، امنیت از در خود خزیدن. 

مدتی میشود حتی برای بی هنگام ترین صدایی که از روحت بر میخیزد، ارزش فراوانی قایلی، ارزشی والاتر از همه چیز. و اینگونه است که خودت را می بینی، خودت را با تمام بود و نبودهایت و هستی ای که میتوانی به راحتی در آغوشش بگیری و بخندی به تمام یاس آلودگی یک روز گرم تابستانی خشک. 

پرسه گی های ذهن خموش دیروزهایت را جمع میکنی، پهنش میکنی روی پشت بام وسیع خانه ای که دیگر نمیخواهی در آجرهایش رسوخ کنی و شوی قسمتی از سنگی سنگینی یک دیوار. حضور این تغییر ها همه اش در همان خزیدن در کنجی است که دیگر نه تو و نه دیگری و نه دیگرانی قدرت دار زدن اندیشه ها را نداشته باشند.


|+| نوشته شده توسط صحرا کریمی در یکشنبه 26 خرداد1392  |
 
 
 
بالا